X
تبلیغات
رایتل


باد یمانی

بعد از ۴ روز تجرد در خانه‌ی پدری٬ روز پنجم با دلهره‌ای عجیب از خواب بیدار شدم. بله خیلی دیر شده بود٬ بایستی به سر و وضع خانه سامان می‌دادم. همینطور فرصت زیادی نمانده بود که مسافرانمان از طریق هواپیمایی به شهرشان بازگردند. و باز این من بودم که باید به استقبالشان می‌رفتم. حاضر بودن ۲ دقیقه‌ای برای یک خانم همیشه عین یه کابوس بوده است٬ اما من بارها این کابوس رو از سر گذرانده‌ام و آن روز هم خیلی زود خود را به فرودگاه رساندم. فکر می‌کردم رسیدن کافی بود؟!!! اما بازرسی شدنِ ظاهرم در آن صبح خلوت را نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم. پیش از من چند بانو که همانند هم لباس پوشیده بودند و همرنگ با یکدیگر می‌خواستند به سفرشان ادامه بدهند٬‌ با ایست بازرسی بانوان دچار مشکل شده بودند. آنها آن طوری که می‌خواستند نمی‌توانستند باشند. مدل موی انتخابیشان به سلیقه‌ی بازرس خوش نیامده بود. همین‌طور رنگ رژ مورد پسند خود را می‌بایست پاک می‌کردند تا از گناه کردن که همان اغوا کردن مردان محسوب می‌شد٬ دور بمانند. این حکم که آنها گناهکاران جامعه هستند برایشان سنگین تمام شده بود و مدام این سوال را یک به یک می‌پرسیدن که‌: اگر گناهی کسی مرتکب می‌شود٬‌ آن کس ماییم... جواب سوال هم این بود:‌پس به خودمان مربوط است... اما راه به جایی نبردند و آنها ممنوع‌الورود می شدند اگر زیر بار این حرف زور ‌نمی‌رفتند.
نمی‌دانم چطور دستانم را کوتاه٬ همسان آستینهایم کردم تا توانستم خود را به مسافرانم برسانم...

چند هفته‌ی پیش٬ در روز اول سفرم به تهران٬ هنگامی‌ که به صف طویل گرفتن بلیط برای تئاتر شب ملحق می‌شدم٬ با دیوانه‌ای برخورد کردم که چندیدن گلِ سر در دست داشت و به زور می‌خواست به من بفروشاند. من می‌ترسیدم ازش٬ از رفتارش معلوم بود تعادل روانی ندارد. اما حتی نمی‌توانستم بگویم: این گلِ سر را نمی‌خواهم...می‌توانی به خانم دیگری بفروشی...راهم را کشیدم تا از سد حضورش رد کنم٬ که با شلیک فحش که برایم صد برابر بدتر از گلوله است مواجه شدم. من اجبارا باید آن گل سرها را از آن پیرمرد می‌خریدم وگرنه مستحق شنیدن فحش بین آن جمعیت می‌شدم. بسیار متاسف بودم چون در همان روز دو درگیری دیگر هم شاهد بودم٬ و در این فکر بودم که مردمِ تهران چقدر در تشنج زندگی می‌کنند. و خوشحال از اینکه شهروند بندر عباس هستم.
نمی‌دانم چطور قلب از وحشت یخ کرده‌ام را با دو دستم جمع و از آن مهلکه گریختم...

* شباهت این دو تجربه انکارناپذیر است. اینجا صحنه‌ی مانور زورگویان است.
                                                      اینجا ایران است...


نوشته شده در پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 02:29 ق.ظ توسط من یمانی| 9 نظر|

Design By : Night Melody